۱۲ آذر ۱۳۸۹
خواستن تو ...
۲۲ آبان ۱۳۸۹
... Those were the days
۱۰ آبان ۱۳۸۹
از اين "رفتن"
جوابهاي خيلي جالب و پرمهري ازشون گرفتم، مثلاً يكيشون اين بود:
در ابتدا توضيح: من فقط يه ترم تو مقطع ارشد دانشگاه آزاد درس خوندم و واسه ماها كه از ابتدا بزرگ شده دانشگاه تهران بوديم، خيلي رفتارها و كارهاي آزاديها غريب ميزد
از جمله اينكه از دم در سيستم پاكسازي و فيلتر برامون (براي آرايش و پوشش) گذاشته بودند
در حالي كه ما هيچ وقت تو دانشگاه تهران حراست اين شكليي دم در نشين نداشتيم
خلاصه اينكه اين دوستم از خاطراتش با من ميگه كه حراست آزاد دائماً به آرايش تو تذكر ميداد، تو (يعني من كه جون به لب شده بودم) گفتي من تو اين دانشگاه مسخره بمون نيستم و واقعاً هم نموندي و واقعاً هم رفتي!!!!!!
خلاصه اينكه من تمام زندگيم" رفتم" از جا/كسان وچيزهايي كه آزارم دادند يا مطابق افكار و عقايدم نبودند و هنوز هم در حال رفتنم حالا شايد دير يا زود داشته باشه ولي آخرش "رفتم"!!!
و البته تا حالاش كه اين رفتن (تغيير) برام خوب بوده تا بعد... بايد ديد چه خواهد شد؟!
۸ آبان ۱۳۸۹
احساس خوشبختی ...
چون تو این دوره زمونه که آدمها کلی تلاش می کنند تا کمی شاد باشن، تا کمی احساس خوشبختی کنند
من به راحتی با شنیدن چند تا قطعه موسیقی می تونم به اندازه یه دنیا حیات و انرژی بگیرم و احساس خوشبختی کنم، به همین سادگی :-)
برای احساس خوشبختی لازم نیست زیاد کارای خیلی خاص و عجیب کنید می شه با چیزای خیلی کوچیک هم روحتون به پرواز دربییاد :-)
یه شبکه تو ما.هوار.ه هست به نام "4" که بیشتر آهنگهای دهه نود را می گذاره و امروز هم که کولاک کرده... :-)
مرسی شبکه "4" که تو این بعد از ظهر با این شاهکارهای موسیقی دهه نود به من یه دنیا انرژی دادی :-)
مرسی رادیو پیام، مرسی رادیو آوا، که خیلی صبح ها و بعدازظهرها، با انتخاب های زیبا از موسیقی های فوق العاده، قدرت شروع یه روز تازه را به من دادید و خستگی پایان یک روزکاری و ترافیک سنگین بعدازظهر را از من گرفتید :-)
مرسی خدای مهربون که به من روحی بخشیدی تا بتونم لبخند بزنم، خوشحال باشم و دوستت داشته باشم :-) آخه این روزها واسه خیلی از آدمها، این کارا خیلی سخت شده، "لبخند زدن"، "خوشحال بودن" و "دوست داشتن" !!! خیلی سخت شده یا شایدم دیگه یادشون رفته ؟!
۴ آبان ۱۳۸۹
در گوش من فسانه دلدادگي مخوان! از من ترانه شوريدگي مخواه!
۲۸ مهر ۱۳۸۹
دلخوش ...
- اين نهايت سادهانديشي و اشتباه هست كه تصور كنيد ميتوانيد فردي را تغيير دهيد يا در طول زمان فردي به خاطر شما تغيير كند، همچنين بهتر است به تغييرات مقطعي در رفتار افراد دلخوش نباشيد، هر فردي تنها براي مدت كوتاهي قادر است كه از فرديت خود به دور باشد ...
- رفتار و طرز فكر هر فرد، برآيندي از وراثت، محيط پرورش، تجربيات، حوادث خوب، بد و يا تلخ و ... است، پس انتظار تغيير در چنين مقولهاي تفكري باطل است
- شما تنها ميتوانيد با خود اينطور بينديشد، آيا من ميتوانم با اين رفتار يا طرزفكر كنار بييايم، آن هم در طول زمان. چه بسا دلايلي نظير دوست داشتن و ... كه حالا انگيزهاي براي تحمل كردن هستند در طول زمان و يا بر اثر روزمرگي، كمرنگ يا حذف شوند، آيا با اين وجود باز هم توان همراهي با آن فرد را خواهيد داشت؟!
- انسانها براي تحمل كردن و ادامه راه نياز به بهانه و دليل دارند، بهانههايي كه آنقدر قوي باشند كه در طول زمان و مواجه با بالا و پايينهاي زندگي كمرنگ نشوند...
۲۱ مهر ۱۳۸۹
خلاقيت: قدرت تصور، نگاه متفاوت
۱۶ شهریور ۱۳۸۹
انتخابيها از آلبومهاي "گشايش" و "فراي انكار"

مــا چـــــون صــــــوریم کــــاندر او گردانیم
خيام
Color of Dreams/ Goshayesh Album (DownLoad) 2.37 MB
Messenger of Time/ Goshayesh Album (DownLoad) 3.77 MB
واله (بي همگان به سر شود...)/ آلبوم "فراي انكار" (دانلود) 2.83 MB
نجواWhisper / آلبوم "فراي انكار" (دانلود) حجم 5.95 MB
گروه در سال 1992 به سرپرستی رامین ترکیان (آهنگساز و نوازنده ی گیتار و سازهای زهی/مضرابی) و همراهی دو تن از دوستانش- محمد حسین زاده (نوازنده ی تنبک و سازهای کوبه ای ایرانی) و مامک خادم (خواننده و نوازنده ی سه تار و پرکاشن)- در امریکا تشکیل شد.در سال 1994 نخستین آلبوم گروه با عنوان " " فرای انکار " به بازار عرضه شد. در این آلبوم علاوه بر اعضای ثابت و اولیه گروه، پژمان حدادی ( نوازنده ی برتر تنبک و دف) و شهرام هاشمی (نوازنده ی تار، تار باس و خواننده ی دوم) و تعدادی نوازنده ی غیر ایرانی، گروه را همراهی می کردند.پس از سکوتی شش ساله، آلبوم دوم گروه با عنوان " نیایش " از سوی شرکت معتبر Narada روانه ی بازار شد. در آلبوم نیایش که بخشهایی از آن در پوشکار هند ضبط شده بود، هنرمندان مجربی چون سعید فرج پوری (کمانچه) و استاد مسعود شعاری (سه تار) گروه را همراهی کردند. گروه برای نیایش، نامزد دریافت جایزه بهترین World Music در LA Weekly Music Award و پس از آن برنده ی جایزه ی چهارمین یک سالانه ی(NAV (New Age Of Voice شد. سومین آلبوم گروه " گشایش " در سال 2002 به انتشار رسید. موسیقی تلفیقی رامین ترکیان در این آلبوم با استفاده از نوازندگی خلاق روبن هاراتونیان (نوازنده ی معتبر کلارینت، دودوک و سورنا) رنگی ایرانی/ارمنی به خود گرفته و به شکلی متفاوت از آلبوم های پیشین گروه جلوه می کند. انتخابی واحد از رباعیات خیام به وسیله ی مامک خادم برای بخش های آوازی نیز محوریت موضوعی بیشتری به آلبوم بخشیده است. و در نهايت آخرين آلبوم انتشار يافته توسط اين گروه با عنوان "نياز" به سال 2005 و به خوتنندگي اعظم علي منتشر شده است.
۳۰ مرداد ۱۳۸۹
"آخرين ايستگاه" براي تولستوي كجا بود...

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
۲۲ مرداد ۱۳۸۹
یه ترانه مردونه برای یه حس مردونه :-)
۹ مرداد ۱۳۸۹
بازگشت ...
...
باور كنيد يا نكنيد من حتي امروز نشانههاي پاييز را روي برگ چنارهاي خيابان وليعصر ديدم و اون سايه روشن مخصوص نور روزاي پاييزي را كه باعث ميشه، سبزي درختهاي پارك ملت يه جوري خاص بشن
...
تو اين پارك كه هستم دوست ندارم از هدست استفاده كنم، تو اونجا غرق ميشم تو همه اون صداهاي زيباي" طبيعي"، صداي نرم برگها، حتي صداي حركت اين نسيم خنك روي پوستت!!! صداي حركت آب، صداي موتور چمنزني در حالي كه بوي چمن همه جا را پر كرده، بوي لجن استخر آب پارك!!! ...
....
دوباره به انتها رسيدم، براي آدمي مثل من كه طبيعتم آرام هست و با سكوت انرژي ميگيرم، زيادي تو زندگي بودن!!! تو هياهو و كشمكش زندگي انساني بودن،اين همه ناله شنيدن، اين همه از جنگ، درد انسانها شنيدن، تحليل ميبره انرژي را...
...
"نياز به بازگشت دارم و براي اين بازگشت بايد كه از شما دور شم"
اين هم براي من نوعي بازگشت هست،" بازگشت به خود"
---------------------------------------------
پ. ن. الآن خبر درگذشت محمد نوري را خوندم، بدون ترديد اين ميتونست يكي از بدترين خبرهايي باشه كه اين روزا به من برسه ،و بعضي وقتا براي ما فقط افسوس باقي ميمونه،افسوس اينكه چرا تو آخرين كنسرتش شركت نكردم :-(
صداي محمد نوري تو بيشتر اون صبحهاي زودي كه خونه را ترك ميكردم و تنها خودم بودم و خودم، تنها همراه من بود، بيترديد اين يكي از غمانگيزترين خبرهايي بود كه ميتونستم اين روزا بشنوم، روحش شاد :-(
۱ مرداد ۱۳۸۹
ريشههايم معلق در هوا ... تو بيا و بهانه من شو
...
چه دردي ميكشم من اين روزا، وقتي كه خيلي زودتر از موعد ريشههامو كندم از اينجا، وقتي كه فهميدم ديگه هيچ بهانهاي/ دليلي براي در اينجا ماندن ندارم، من حتي هيچ دليلي/بهانهاي براي به آنجا رفتن هم ندارم!!!
...
تو چه ميداني چه دردي دارد بيبهانه بودن، بی بهانه زندگي كردن
ريشههايم معلق در هوا
تو بيا و بهانه من شو
با آمدنت دليل ماندن شو
با نيامدنت بهانه رفتن !!!
۲۳ تیر ۱۳۸۹
معرفي كتاب: تنهايي پرهياهو

۳ تیر ۱۳۸۹
۲۸ خرداد ۱۳۸۹
دل کندن ...
۲۶ خرداد ۱۳۸۹
سورهی زليخا
۱۹ خرداد ۱۳۸۹
"بهارا" با صداي سالار عقيلي
----------------------
آهنگساز و تنظيم: مهران مهرنيا
-------------------------
دل برده ای از دست من جانا کجایی
بیا ای نسیم آرزو برای دلم قصه بگو از خاک کویش
که من بیقرارم کوه به کوه در جستجویش
به شهر غمت خانه کنم
کجا بی تو کاشانه کنم
که شد در رهت جان من بیقرار رسیدن
چه آتش زدی در دل من
که دل میدرد جامه ی من
بگو ای نسیم سحری
کی برسرم میگذری
خدارا پریشان توام بر من بیفکن نظری
بهارا کنار من بمان
مگر باشم از جور خزان
همسایه ی تو در سایه ی تو
نداری خبر از لاله ها پریشانی آلاله ها
کزین غم بگریم چودانم بجان بار گران
به زلف خیالت به شهر وصالت دلم رهسپارت
به شوق بهاران چنان باد و باران دلم بیقرارت
دلا مژده دادی که این بیقراری نشان بهار است
۱۲ خرداد ۱۳۸۹
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
مولانا
۹ خرداد ۱۳۸۹
تو را شکر ...
۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹
جور مكن اين مرا، نيست كسي به جاي تو!
سنگ شکاف میکند در هوس لقای تو
جان پر و بال میزند در طرب هوای تو
آتش آب میشود عقل خراب میشود
دشمن خواب میشود دیده من برای تو
جامه صبر میدرد عقل ز خویش میرود
مردم و سنگ میخورد عشق چو اژدهای تو
بند مکن رونده را گریه مکن تو خنده را
جور مکن که بنده را نیست کسی به جای تو
آب تو چون به جو رود کی سخنم نکو رود
گاه دمم فرودرد از سبب حیای تو
چیست غذای عشق تو این جگر کباب تو
چیست دل خراب من کارگه وفای تو
خابیه جوش میکند کیست که نوش میکند
چنگ خروش میکند در صفت و ثنای تو
عشق درآمد از درم دست نهاد بر سرم
دید مرا که بیتوام گفت مرا که وای تو
دیدم صعب منزلی درهم و سخت مشکلی
رفتم و ماندهام دلی کشته به دست و پای تو
۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹
۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹
۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹
احساس ...
از چیزهای معمولی می گویی
از سردی هوا
از باران
از حال بچه ها می پرسی
از یاران
نه صحبت از نسیم
نه صحبت از بهار و گل یاس می کنی
با این همه
احساس می کنم که تو احساس می کنی
عمران صلاحی
۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹
ما همه قاتليم ...
فقط مسئله اين است در قتل جسم، چهبسا قاتل بيشتر دچار درد و عذاب شود از عمل مرتكبشده تا مقتول، چرا كه قتل جسمي به نوعي عينيت دارد و در نهايت مقتول رها ميشود از اين همه ...
در قتل روح، قاتل حتي اغلب متوجه عمل خود نميشود، ولي مقتول درد ميكشد، جراحت برميدارد، جراحتي كه هرگزاثر آن پاك نخواهد شد، مقتول روحي با جسمي سالم، روحي مرده را با خود ميكشد، ميكشد تا ...
كشيدن/حمل اين سنگيني، كاري است دشوار...
فقط مسئله اين است در كشتار روحي، هيچكدام از ما -به عنوان قاتل- هرگز احساسي از درد/جراحت/رنج نخواهيم داشت،
ما تنها و فقط زماني كه خود، سوژه اين عمل (قتل) هستيم، اين كشتار، درد و رنج را ميبينيم، ميفهميم، اينجا برايمان عينيت پيدا ميكند، اين درد، اين مرگ...
«ما همه قاتليم، انكار نكنيد»
۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹
۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
من، لبریز از تو ...
و چه شکننده
آنان که بی تواند
.....
و من
لبریز، مملو از عشق تو
...
تنهایم مگذار
۴ اردیبهشت ۱۳۸۹
لطفاً اين فيلم را نبينيد!!!

در "هيچ" مقوله "فقر" دستمايهاي شده براي طنز تلخ، خيلي تلخ،
با روح و روان سالم به تماشاي "هيچ" بريد و با اعصاب كاملاً خطخطي از سينما خارج شيد!!!
خيلي وقتا زندگي و دنياي فقرا زيباييها و سادگيهاي خودش را داره
و بعضيوقتا "پول" حتي اسمشم هم ميتونه اين سادگي و اون دنيا را نابود كنه،
و آخر اينكه تو فيلم "هيچ" اسم "پول" نه تنها اون سادگي را بر باد داد، بلكه براي خانواده مصيبت و نكبت را به همراه آورد
درضمن اگر خواستيد اين فيلم را در مجموعه "اريكه ايرانيان" ببينيد، حتماً با حجاب كامل بريد، چون تو سالن بيلياردش نوشته بود، خانومهاي با حجاب كامل از 10درصد تخفيف ويژه برخوردار ميشوند، باور كنيد!!!
يعني "خرد" چيزي هست كه روز به روز بيشتر داره تو اين مملكت تحليل ميره، و وقتي سياستهاي تشويقي/ترويجي ما اين شكلي هست، آخرش نه فرهنگ اسلامي درست حسابي داريم، نه فرهنگ ايراني، ميشيم يك مشت آدم بيفرهنگ!!!
آخه كي ميياد بيليارد بازي كنه يا حجاب بگذاره تا از ده درصد تخفيف ويژه برخوردار شه!!! مسائل ارزشي و اعتقادي را هم به گند ميكشيم ...
۳۱ فروردین ۱۳۸۹
...
بعضيوقتا حركت ميكني،
بعضيوقتا هم همه چي را ميسپاري دست اون بالايي،
فقط نگاه ميكني و با "جريان"هست كه حركت ميكني، حالا حكايت منه...
باغهاي كندلوس: يك عاشقانه آرام يا بهانهاي براي از عشق گفتن...

توضيح: گفتن/نوشتن از فيلم، موسيقي يا كتابي خاص در اينجا دليل بر تأييد آن اثر نيست، من تنها روايت ميكنم، انتخابش با شماست ;-)
۲۹ فروردین ۱۳۸۹
اين مسير طولاني :-(
مسير زندگي، مسير خونه به اداره، مسير اداره به خونه، مسير اداره به كلاس، راه رسيدن به او، راه رسيدن به تو، راه رسيدن به آنجا، همه براي من طولاني هستند :-(
خسته شدم :-(
هيچكدوم را نميتونم تغيير بدم، فقط از تو مي تونم بخوام
*كوتاهترش كن اين راه را*
:-(
۲۷ فروردین ۱۳۸۹
وقتی نگاه از پنجره تخیل به در توهم می رسد
این تمایل تمام موجودات انسانی است، آنها اغلب دنیا را از زوایه دید خود می بینند و رفتارهای سایر انسانها را بر اساس مطلوب خود تفسیر می کنند، چرا که بدین ترتیب دنیا برایشان، زیباتر و چه بسا مطلوبترنمایان شود و همین است ریشه بسیاری از کج فهمی ها و سوء برداشتها. عبور از منطقه واقعیت به منطقه توهم کار چندان دشواری نیست، مرز عبور بسیار باریک است. انسانهای بسیاری تنها برای فرار از مشکلات، سختی ها یا زندگی ای که به آن گونه و شکلی که مطلوب آنهاست، رقم نخورده/ ترسیم نشده است، ترجیح می دهند، چشمان خود را به روی واقعیت بسته و دنیا را آنگونه که می خواهند ببینند، که این پیامدهایی خواهد داشت، چرا که دنیا در آن بیرون ،در شکل واقعی خود در جریان است.
فیلم "در دیوانگی، هرگز" (ترجمه عنوان فرانسه)، نمایشی از دو نگاه به یک رویداد است. تا نیمی از فیلم، وقایع را از نگاه آنژلیک، دانشجوی هنر که عاشق پزشک متاهلی (لوئیک) شده است، می بینیم، در این بخش با نگاه آنژلیک به وقایع، ما نیز واقعاً به این باور می رسیم که بین پزشک و آنژلیک مناسبتی هست، و هر دوی اینها در انتظار جدایی پزشک از همسرش هستند.آنژلیک تمام امور زندگی خود را برای پزشک هماهنگ می کند، در اینجا شاهد برخی سرخوردگیهای آنژلیک و عدم دریافت پاسخ مناسب از سوی پزشک هستیم، ما به این باور می رسیم که پزشک در وضعیت تردید و انتخاب بین همسر باردار خود و آنژلیک است تا اینکه به دلیل عدم همراهی او با آنژلیک در سفر به فلورانس، آنژلیک دچار بحران شده و اقدام به خودکشی با گاز می کند، در همین زمان زاویه دوربین تغییر کرده و ما وقایع را از نگاه و یا در کنار پزشک متأهل می بینیم، ...
پیشنهاد می کنم این فیلم را ببینید، چه بسا بسیاری از ما در بسیاری از مواقع دچار چنین توهماتی در زندگی، روابط و... خود شده باشیم حالا نه شاید به همین شدت
در تمام طول فیلم همچنین شاهد حضور دانشجوی پزشکی هستیم که حقیقتاً آنژلیک را دوست دارد، حمایت می کند، حتی در انجام تمام کارهای احمقانه ای که او برای شادی لوئیک پزشک می کند، او را همراهی می کند، ولی آنژلیک هرگز او، دوستیهایش و حمایت هایش را نمی بیند. به این فکر کنیم که در چه بخشهایی از زندگی، حامیان و دوستداران واقعی خود را ندیده گرفته و تنها به سویی که خود خواسته ایم نگاه کرده ایم (با اصرار و لجاجت تمام)، چند درصد از شانس های زندگی خود را در اثر این نگاه اشتباه از دست داده ایم، "بد نیست در مسیر زندگی، گاهی کمی هم به آن طرف تر نگاه کنیم :-) "
این فیلم محصول کشور فرانسه به سال 2002 است
Angelique @ the end: We all dream of a great love affair, I just dreamt a bit harder
"French Title of the movie: "A la folie…pas de tout
"English Title of the movie: "He Loves me, He loves me not
۲۳ فروردین ۱۳۸۹
از من ياد كن، با لبخند :-)
:-)
يعني، صبح ناخودآگاه دوست داشتم مثل اون قديما ورودش را با اون صورت بشاش ببينم در حالي كه صداي تلق تلق كفشاشو ميشنيدم، اول ميرفت سر دستگاه آبخوري، يه ليوان آب خنك سر ميكشيد، بعد ميگفت، خوبي افسانه، اينطوريه كه بعضي وقتا دلت تنگ ميشه براي ديدن يك لبخند، شنيدن صداي يه پا
:-)
بعد سر صبحانه خيلي بيشتر جاي خاليشو حس كردم وقتي كه اين يكي همكارا از مقوله "احساس" ميگفتند، كم آوردم، اينجور موقعهها من و اين همكار بازنشسته ميرفتيم سر منبر كه جايگاه "عقل و منطق" را در زندگي و در كنار "احساس" تعريف كنيم، چون به هر حال از ديد ما و تجربه ما، احساس بدون درايت، جايگاهي نداره و .... بگذريم در اين مورد سخن بسيار هست
خلاصه اينكه اين بنده خدا را امروز بسيار ياد كردم، بعد پيش خودم فكر كردم، خدايا به ما توفيق بده، وقتي از جايي رفتيم، كسي/كساني باشن كه دلتنگمون بشن، ما را با تمام خوبيها و نه در جزئيات ياد كنند، چرا كه هيچ انساني، به تمامي خوب يا بد مطلق نيست، پس خدايا كمك كن در زندگي آنچنان باشيم، عمل/رفتار كنيم كه به زمان نبودنمون، يكم از ما ياد كنند، دوم ما را با خوبيهامون ياد كنند، اون هم با لبخند
:-)
۲۱ فروردین ۱۳۸۹
خدا در دل سودا زدگان است بجوييد/مجوييد زمين را و مپوييد سما را
محمد حسين صفاي اصفهاني متخلص به صفا شاعر تواناي دوره قاجاريه، در سال1269 هجري قمري در شهر فريدن از توابع اصفهان به دنيا آمد. وي پس از تحصيلات مقدماتي كه در زادگاه خود انجام داد در جواني به تهران رفت و به تصوف و عرفان گرائيد. صفا پس از چندي با ميرزا محمد رضا مستشار الملك وزير خراسان آشنا شد وهمراه وي به مشهد رفت و در اين شهر سكونت گزيد. اقامت طولاني مدت صفا در مشهدتا زمان مرگ ادامه يافت و پس از درگذشت مستشار الملك، فرزندش ميرزا علي محمد مؤتمن السلطنه كه به حكومت خراسان رسيده بود همچنان صفا را گرامي داشت.صفا درطول زندگي خود گوشه نشيني و عزلت پيشه نمود و در سراسر عمر تجرد اختيار كرد. اين شاعر توانا در اواخر عمر حافظه خود را به كلي از دست داد و اغلب اوقات از خود بيخود بود و در آن حال جذبه و استغراق ، خود را جلوه گاه حق مي پنداشت; با اين حال زيباترين غزلهاي خود را در همين دوره بيخبري سرود. صفا در سال 1314 بيمار شد و اين بيماري كه تا زمان مرگش بطور انجاميد در دوسه سال آخر عمر عقل او را بكلي زايل كرد.وي در سال 1322 ه.ق درگذشت. شهرت صفاي اصفهاني در غزل هاي زيبا و دلكش اوست كه داراي وزن خاصي است و بههمين سبب چهره مشخصي به اين شاعر صوفي مسلك بخشيده است. در اشعار صفا رگههايي قوي از تصوف و عرفان نيز مشاهده مي شود كه از روحيه گوشه نشيني و درويشانه شاعر نشأت مي گيرد. آثار به ياد گار مانده از اين شاعر غزل سرا عبارت است از ديوان اشعار وي مشتملبر غزل، قصيده ،رباعي و يك مثنوي به سبك گلشن راز شيخ محمود شبستري.
۲۹ اسفند ۱۳۸۸
بیا برای نمردن، سبب قطار کنیم، بیا بهار کنیم
شکفت لاله عروسک که یار یار کنیم
هرآنچه غیرنشاط است استیثار کنیم
ولیک با غم بسیار دل چهکار کنیم؟
زغم مگو و بیا شکر کردگار کنیم
بیا بهار کنیم
بیا بهار کنیم
زگردگردی تند و مقرر تشویش
به روزخون و شبیخون
مسکن تشویق
ببین دوادو ما خاک بر سر تشویش
بیا به وسعت آزادگی فرار کنیم
بیا بهار کنیم
بیا بهار کنیم
اجازه ده به مشامت شمیم گلشن دل
تو ای یگانهترین ترجمان سوسن دل
به شادیانهی باردگر تپیدن دل
به حرف نیز بیا نیکویی نثار کنیم
بیا بهار کنیم
بیا بهار کنیم
به نام یار فرستم سلام یاسمنی
برای یار بگویم کلام یاسمنی
بیا که میگذرد صبح و شام یاسمنی
بیا برای نمردن، سبب قطار کنیم
بیا بهار کنیم
بیا بهارکنیم
شعر از فرزانه خجندی/ شاعر تاجیک
۲۶ اسفند ۱۳۸۸
۲۱ اسفند ۱۳۸۸
آري آري زندگي زيباست

۱۶ اسفند ۱۳۸۸
حكايت دل سوخته ما و بزرگان!
جريان از اين قرار هست كه بعد از تماشاي فيلم ضعيف پاييني ;-) -به رنگ ارغوان-بنده شديداً دچارتحولات روحي و زار زدن شدم، و خودم مبهوت كه اين حال ما ناشي از چيست، فيلم كه ضعيف بود، منم كه تحت تأثير قرار نگرفتم پس اين زاري چيست؟! بعد ياد يه حكايت ديگري افتادم كه اينجا براتون ميگم ;-)
ديديد كه تو بعضي از اين مراسمهاي مذهبي مثل دعاي كميل، زيارت عاشورا، سفره حضرت رقيه و ... بعضيها چه زاري ميزنند!!! همينجور دستمالكاغذي هست كه پشت هم مصرف ميشه!!! و من هميشه مبهوت اين همه اعتقاد جماعت!!!
به قول پدر محترم، اين بزرگان اگر اونطور كه روايت شده جاشون تو بهشته و نيازي به گريه من و شما ندارن ... پس اين زاري چييه!!! باز به قول روايات، من و توبنده گناهكار بيشتر نيازمند اين زاري هستيم...
خلاصه دوستي ميگفت ديروز در يكي از اين مراسمها شركت داشته و خلاصه اون همه گريه كلي باعث به هم ريختگيش شده، من هم با تعجب و همچنان مبهوت گفتم: نميدونستم اين همه معتقدي!!!"
و ايشون فرمودند: من كه براي اون بزرگ گريه نميكردم، ما براي دل زار و مشكلات خودمون داشتم گريه ميكرديم!!! قصد بياحترامي به اعتقادات هيچ فرد و يا گروهي را ندارم، ولي حداقل حالا ميدونم برخي از اين افراد براي چي اين چنين زار ميزنند!!!
...
و خلاصه اينكه در نهايت يادم افتاد كه زار زدن اينجانب نه به دليل تماشاي "به رنگ ارغوان" كه براي حال آشفته و سرگرداني خودم بوده ... ;-) :-)
۱۵ اسفند ۱۳۸۸
"به رنگ ارغوان"، فيلمنامهاي ضعيف و شرمندگي ما ...
معمولاً وقتي از دوستان براي تماشاي فيلم يا تئاتري دعوت ميكنم، حتماً قبلش بررسي ميكنم كه اين دعوت براي كاري ارزنده باشه، ولي اين فيلم با اين كيفيت چيزي جز احساس شرمندگي ما در مقابل اين دوست محترم نداشت!!!
بر اين باورم كه حتي اگر فيلمنامه ضعيف باشد، يك كارگردان توانمند ميتواند با بهرهمندي از عوامل ديگر، اين ضعف را كمرنگ يا جبران كند ولي گويا آقاي حاتميكيا هم ديگر آن حاتميكيا نيستند. مأمور مخفي مسئول خانم ارغوان در ششمين گزارش خود به مافوقش اعلام ميكند كه ديگر توان ادامه مأموريت را ندارد. جالب است كه ايشان فقط بعد از يكي دو بار ملاقات با ارغوان و شنيدن دو مكالمه تلفني از ايشان به اين مرحله از شيفتگي رسيدند!!! در نسخه خارجي اين اثر، مأمور مخفي در شرايطي و در طي زمان درگير سوژه خود ميشود، و درضمن سوژه تحت تعقيب داراي آنچنان كاراكتر تأثيرگذاري است كه اين شيفتگي و تغيير مسير مأمور توجيهپذير است، ولي در "به رنگ ارغوان" كارگردان تلاشي نكرده كه حداقل اين ضعف فيلمنامه را با انتخاب يك كاراكتر قوي و تأثير گذار در نقش ارغوان جبران نمايد.
و خلاصه اينكه فيلمنامهاي ضعيف و انتخاب كاراكتر زن نقش اول ضعيف منتج به فيلمي ضعيف از ديد من شده يا شايد هم ما انتظاري بيش از اين از آقاي حاتميكيا داشتيم.
* در ضمن ما هرچی طول و عرض این فیلم را وجب کردیم، بررسی کردیم ، هیچ توجیهی برای توقیف پنج ساله اش پیدا نکردیم، شما پیدا کردید به ما بگید ;-)
۱۲ اسفند ۱۳۸۸
در هوای آزادی 1
با حسرت چند شماره آخر "ایراندخت" را مرور می کنم :-(
چقدر ظرف تحمل می تونه کوچیک شه، بعضی وقتا :-(
چقدر نفس کشیدن می تونه سخت شه، بعضی وفتا :-(
خفگی، دلتنگی ...
در کلان شهر ...
آلودگی...
...
باز آلوده شد، بدون اینکه بفهمه ازچه وقت و چطور...
...
او گفت: دچار یعنی عاشق، من می گم، "دچار" یعنی "آلودگی"، "آلودگی به تو" ... :-(
...
ترکش کن، دور شو، خواهش می کنه، تو ترک بود وقتی که اومدی .. :-(
۸ اسفند ۱۳۸۸
ناشناس Anonymous
ناشناس پيگير تمام كاراي اون روي وب هست، براي هر مطلب بي سر و ته و مزخرفش "كامنت" ميذاره. "ناشناس" تمام روزاي معنادار تقويم را درنظر داره كه مبادا فرصتي را براي ارتباط باهاش از دست بده. "ناشناس" بعضي وقتا اينقدر دلتنگ شنيدن صداش ميشه كه چندتا خط اعتباري و ايرانسل خريده كه بتونه بعد از تماس باهاش يك كلمه "بله" او را بشنوه و بعد خط را خاموش كنه!!! "ناشناس" اينقدر شادي اون براش مهمه كه هر سال زمان جشنواره براش بليط اختصاصي ميفرسته، از دور نظارهگر اومدنش ميشه، بعد از فيلم هم با يكي از همون خطهاي اعتباري بهش اساماس ميزنه كه خوشحاله كه باعث شده حتي براي چند ساعتي لبخند را روي لبهاش بياره...
....
و همچنين زندگيش خالي شده از حضور "او"ي نزديك، اينقدر خالي كه بعضي وقتا آرزو ميكنه كه اي كاش او هم يه يك "ناشناس" بود ...
۷ اسفند ۱۳۸۸
صبوری
دنیا و کاینات اصلاً به عجله داشتن و شتاب و بی حوصله بودن ما کاری ندارد و طبق قوانین خودش امور را مدیریت می کند.
جنین انسان برای رشد و تولد سالم نیازمند نه ماه تحمل و شکیبایی مادر است. اگر کودکی کمتر از نه ماه به دنیا بیایید احتمال ناقص بودن و به بیان دیگر کامل نبودن او افزایش می یابد.
خیلی از امور دیگر زندگی انسان که با طبیعت ارتباط دارد نیز دوره زمانی خاصی را برای رسیدن و پختن و کامل شدن نیاز دارد. اگر عجله کنیم و این دوره زمانی مشخص را بیدلیل کوتاه سازیم، نتیجه ای جز محصول نارس و خام و ناقص به دست نخواهیم آورد. در واقع در طول همین مدت و دوره زمانی مشخص است که انسان رشد می کند و یادگیری و آگاهی و تکامل اتفاق می افتد.
باید توجه داشت که صبر کردن و صبور بودن آنقدرها هم ساده نیست و نیز به ازخودگذشتگی و توانایی بالایی در کنترل هوای نفس دارد که معمولاً مستلزم حواس جمعی و تمرین و ممارست دایمی و مستمر است. این امر میسر نمی شود مگر اینکه صبر به عنوان یک عادت و روش در زندگی فرد جا بیفتد.
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-. -.-.-.-.-.-.-.-.
* برگرفته از "مثل خدا صبور باشیم"، مجله موفقیت، ش. 184
** دوست عزیز اگر مباحثی از این شکل در اینجا مطرح می شود دلیل بر اشراف اینجانب بر آن نیست، من خود در تمام ابعاد زندگی، دانشجویی هستم همواره در حال یادگیری و هدف به اشتراک گذاشتن آنها با شما و در نتیجه رسیدن به حس بهتری از بودن در کنار شماست
۳ اسفند ۱۳۸۸
دانايي ...
۱ اسفند ۱۳۸۸
مدیریت به سبک ایرانی ...
تحصیلات: پزشک عمومی، پست سازمانی: مدیر امور اداری !!!
و به تعداد بی نهایت شرایط مشابه...
و اینجاست که نیاز به حضور" تیم مشاوران" احساس می شود که این تیم معمولاً متشکل است از: باجناق، برادرزاده، خواهرزاده .... همکلاسیهای دوران دبستان، راهنمایی، دبیرستان و بعضی مواقع دانشگاه، چون معمولاً مدیران در پستهای سازمانی مثلاٌ صنایع پیشرفته از حد دیپلم بالاتر نیستند
و این تیم خانوادگی-دوستان، ببخشید مشاوران به هر حال برای اینکه به ظاهر هم شده نمایشی از "کار" بدهند نیاز به مشاورانی و آن مشاوران نیاز به کارشناسانی دارند که در این نمایش "انجام کار" مشارکت داشته باشند و اینگونه است که این نمایش هر روز و هر روز اجرا می شود تا بلکه توانسته باشیم پول نفت را به شیوه ای توجیه پذیر توزیع کرده باشیم،
۱۷ بهمن ۱۳۸۸
"Hey There Delilah" By "Plain White T's" band

?What's it like in New York City
I'm a thousand miles away
But girl, tonight you look so pretty
Yes you do
Times Square can't shine as bright as you
I swear it's true
Don't you worry about the distance
I'm right there if you get lonely
Give this song another listen
Close your eyes
Listen to my voice, it's my disguise
I'm by your side
Oh it's what you do to me
Oh it's what you do to me
Oh it's what you do to me
What you do to me
I know times are getting hard
But just believe me, girl
Someday I'll pay the bills with this guitar
We'll have it good
We'll have the life we knew we would
My word is good
I've got so much left to say
If every simple song I wrote to you
Would take your breath away
I'd write it all
Even more in love with me you'd fall
We'd have it all
Oh it's what you do to me
Oh it's what you do to me
Oh it's what you do to me
But they've got planes and trains and cars
I'd walk to you if I had no other way
Our friends would all make fun of us
and we'll just laugh along because we know
That none of them have felt this way
Delilah I can promise you
That by the time we get through
The world will never ever be the same
And you're to blame
You be good and don't you miss me
Two more years and you'll be done with school
And I'll be making history like I do
You'll know it's all because of you
We can do whatever we want to
Hey there Delilah here's to you
This one's for you
Oh it's what you do to me
Oh it's what you do to me
Oh it's what you do to me
What you do to me
they received a Grammy nomination for "Hey There Delilah
The Song was written after Higgenson met Delilah DiCrescenzo, a nationally ranked American steeplechase and cross country runner
۱۰ بهمن ۱۳۸۸
آنها دشمنان اميدند...
دشمنان زلالي آب
و درخت پرشكوفه.
دشمنان زندگي در تب و تاب.
آنها برچسب مرگ بر خود دارند
-دندانهايي پوسيده و گوشتي فاسد-
بزودي ميميرند و براي هميشه ميروند
آري عشق من
آزادي
نغمهخوان
در جامه نوروزي
بازو گشاده ميآيد
آزادي در اين كشور ...