۱۰ بهمن ۱۳۸۸

مرد خوشبين

به زمان كودكي هرگز بال مگسي را نكند
به دم گربه قوطي حلبي نبست
زنبوري را در قوطي كبريتي زنداني نكرد
لانه مورچه‌اي را در هم نريخت


بزرگ شد

همه آن چيزها بر سر خودش آمد
هنگام مرگ كنار بستر او بودم
گفت:برايم شعري بخوان
درباره خورشيد و دريا
درباره نيروگاه اتمي، موشك
درباره سترگي انسان.
ناظم حكمت/1958

۹ بهمن ۱۳۸۸

تو را دوست دارم چون نان و نمك





تو را دوست دارم
چون نان و نمك
چون لبان گر گرفته از تب
كه نيمشبان در التهاب قطره‌اي آب
بر شير آبي بچسبد.

تو را دوست دارم
چون لحظه شوق، شبهه، انتظار و نگراني
در گشودن بسته بزرگي
كه نمي‌داني در آن چيست.


تو را دوست دارم
چون سفر نخستين با هواپيما
بر فراز اقيانوس
چون غوغاي درونم
لرزش دل و دستم
در آستانه ديداري در استانبول
تو را دوست دارم چون گفتن "شكر خدا
زنده‌ام".



ناظم حكمت